عید قربان مبارک
شنبه ۷ آذر عید قربان بود. من و ماهان رفتیم خونه مامانم اینها و یه چهار روزی انجا بودیم. ماهان انجا با علیرضا و دائی هاش کلی بازی کرد و کلمه "دالی" را یاد گرفت. باباش هم با مامانش و عموها و عمه های ماهان رفته بود شمال و آخر شب امد دنبال ما. 
نوشته شده توسط مامان در یکشنبه 8 آذر1388
ساعت 12:23 موضوع |
لینک ثابت
شلوغ کاری های ماهان
چند وقتی که ماهان تمام اسباب بازی هایش رو پرت می کنه و یکسره صحنه تصادف رو اجرا می کنه. یکی از علایقش هم پرت کردن سیب زمینی به سر بابائیش تازه برای درآوردن لج باباش تلویزیون را مرتب خاموش می کنه و از دست باباش فرار می کنه. بعضی وقتها دیگه این شلوغ کاری هایش رو به اوج می رسونه و ان وقته که....
خلاصه یک اسباب بازی سالم باقی نمونده.
نوشته شده توسط مامان در شنبه 16 آبان1388
ساعت 11:47 موضوع |
لینک ثابت
فرهنگنامه
ماهان یک ماهی است که هرچی رو می بینه می پرسه "این چی".
فرهنگنامه ماهان:
بابایی: بابا
مامانی: مامان
دی دی: ماشین- ماشین سواری
پولیس: پلیس
با: برای مورد خطاب دادن شخصی
تخ: تخت
کش: کفش
نی نی: بچه
صدای موتور (اوو): موتور
اه اه (با کسره و حرکت دست): بیا
جو جو : تمام حیوانات
حرکت اسب: اسب
گارگار:کلاغ
بع بع: گوسفند
هاپ هاپ:سگ
توووت:تولد- بادکنک-پرچم
نانای: موزیک
اه اه( با حرکت سر رو به پائین): برام شعر بخون
آبه: آب
به به:غذا
د (با کسره): بده
د (با فتحه): بریم بیرون
کله:سر
مانده:مائده
گیل گیل:قلقلک
اوخ: داغ
ماببی: مای بی بی
شی:شیر
کیش اه:کشمش
آه: یک کار بد
نوشته شده توسط مامان در شنبه 16 آبان1388
ساعت 11:27 موضوع |
لینک ثابت
وقتي ماهان براي اولين بار حيوانات را مي بيند
ديروز ماهان رو برديم پارك ملت. خيلي بهش خوش گذشت اول دنبال كلاغ ها و گربه ها كرد. بعد از اون رفت سراغ حيوانات توي باغ وحش و همش سعي مي كرد دستش رو داخل قفس ها كنه بيشتر از همه از بزهاي كوهي خوشش امده بود و مي خواست غذا تو دهنشون بزاره. اخر سر هم به اصرار باباش به يه سگ دست زد و يك لگد هم نثار سگ بخت برگشته كرد.
نوشته شده توسط مامان در جمعه 1 آبان1388
ساعت 11:0 موضوع |
لینک ثابت
آنفولانزا
ديروز با مكافات دو تا واكسن آنفولانزا پيدا كرديم تا به ماهان و عليرضا بزنيم. [خه چند وقتي كه آنفولانزاي نوع A (خوكي) شايع شده . خيلي مي ترسم خدا به همه رحم كنه. ] قبلش تو مهد عليرضا كلي بازي كردند اما وقتي به مطب دكتر رفتیم كلي گريه و جيغ بود كه بر سر ما كشيدند.
نوشته شده توسط مامان در دوشنبه 27 مهر1388
ساعت 11:5 موضوع |
لینک ثابت
رستوران حاتم
ديشب براي صرف عذا رفتيم رستوران حاتم. انجا ماهان با يه پسر بچه كه دو ماه از خودش بزرگتر بود ارتباط برقرار كرد. و از اون كلي پذيرايي كرد و خيار شور و جوجه تو ... و دهنش گذاشت. آخرش هم رفت سر ميزشون و كلي شيرين زبوني كرد.
نوشته شده توسط مامان در یکشنبه 19 مهر1388
ساعت 10:52 موضوع |
لینک ثابت
تولد یک سالگی ماهان
روز تولد یک سالگی ماهان طبق روال همیشگی که برای واکسن خونه مامانم می رفتم رفتیم انجا بچه های ماهان و سورپرایز کردند و شب براش تولد گرفتند.
توی مهد هم بعد گذشت یک ماه (به دلیل محرم و صفر) روز ۱۴ اسفند جشن گرفتند علی رضا و لیلا هم به جشن تولد آمدند.
نوشته شده توسط مامان در چهارشنبه 14 اسفند1387
ساعت 14:15 موضوع |
لینک ثابت
ختم انعام
وقتی که توی بیمارستان بودم برای سلامتی ماهان ختم انعام نذر کردم برای همین هم روز ۱۴ مرداد ۸۷ خونه مامانم ختم انعام گرفتیم خدا رو شکر خیلی خوب برگزار شد. فرداش هم با لیلا رفتیم آتلیه از ماهان به چه مکافاتی عکس گرفتیم. ولی متاسفانه (خوشبختانه) عمه ام همان روز فوت کرد.
نوشته شده توسط مامان در دوشنبه 14 مرداد1387
ساعت 21:30 موضوع |
لینک ثابت
اولین سفر ماهان جون
در ۱۸خرداد ۸۷ که ماهان جون ۴ ماهش بود ما به مشهد رفتیم خوش گذشت تو این سفر عموی ماهان با خانومش و پسرش هم همراه ما بودند. توی حرم وقتی که من به زیارت رفته بودم وماهان پیش باباش بود آنچنان جیغ هایی می زد که همه را شاکی کرده بود. بعدش که برای نهار به شاندیز رفتیم به ماهان بیشتر از همه حوش گذشت چون خیلی هوا خوب بود و ماهان هم که عاشق هوای خنک بود.
نوشته شده توسط مامان در چهارشنبه 22 خرداد1387
ساعت 14:10 موضوع |
لینک ثابت
روزی که ماهان به دنیا آمد
در روز چهارشنبه ۲۴ بهمن ماه سال ۱۳۸۶ زمانی که اصلاْ انتظار نداشتیم (در حالی که ما دو ماه دیگر منتظر به دنیا آمدنت بودیم) و با خیال راحت به اداره آمده بودم ساعت ۷:۱۵ صبح از اداره به سمت بیمارستان میلاد رفتم. چون باران شدیدی می آمد و خیابان ها خیلی ترافیک بود ساعت ۱۰ صبح تازه به بیمارستان رسیدم. بابات جلوی در بیمارستان منتظر بود بعد که به مطب دکتر رفتیم گفت که باید هرچه سریعتر بستری شوم و بچه قرار به دنیا بیاد. ولی متاسفانه هیچ جای خالی برای بستری نوزاد وجود ندارد و احتمال زنده ماندن نوزاد خیلی ضعیف است. با اصرار فراوان بعد ۲۰ دقیقه که به نظر یک عمر می آمد تختی خالی شد و من بدون هیچ تشریفاتی (حتی بدون لباس عمل) وارد اطاق عمل شدم. تنها چیزی که از خدا می خواستم این بود که خودش بهترین چیز را مقدر کند. خلاصه دکتر ها بالای سرم آمدند و تو به دنیا آمدی خیلی سریع روی داد. وقتی که دکتر تو رو به من نشان داد و گفت که سالمی حس خیلی خوبی داشتم. بعد که از ریکاوری بیرون آمدن سعیدو مامانم و مریم بالای سرم آمدند. کمی که حالم خوب شد رفتم به اطاق nicu در آنجا تو رو كه ديدم قلبم لرزيد من مامان شده بودم ولي بچه ام بغلم نبود. تو توي دستگاه بودي و كلاه اكسيژن به سرت بود خيلي ترسناك بود ولي برعكس همه بچه هاي نارس تو خيلي خوشگل و سالم به نظر مي آمدي.
بالاخره بعد از ۱۵ روز سختي من و تو به خانه آمديم. خدا روشكر
نوشته شده توسط مامان در دوشنبه 20 اسفند1386
ساعت 14:37 موضوع |
لینک ثابت